خرید بک لینک
من مردمخیلی هم دقیق هم میدانم که کی ... پنج شنبه 28 آگوست 2025. روزی که از درون فروپاشیدم و مردم. روزها وحتا روزهایی که در بستر مرگ افتاده بودم رو خوب بخاطر دارم، از تلاشی که کردم تا حال دلم خوب باشد، از کمک گرفتن مدااااوم از مشاوره، از به نتیجه نرسیدن ها...از حال بد زندگی مشترکی که با سرعت شدید رو به زوال می رفت و من تلاش کردم، تلاش کردم و کم آوردم، از صد به صفر رسیدم و باز تلاش کردم و کم آوردم، اون ته تهاااا یه نقطه امیدی سو سو می زد، بهش دل بستم و راهی شدم، خواستم این بار راهی بشیم و حتا باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:44

دوستت دارم، اونقدر زیاد که قلبم برای دیدنت هرروز و هرلحظه تند تند میزنه... اونقدر که یاد چشمانت و نگاهت که میفتم، دلم میخواد زودی لباس بپوشم و بیام دنبالت و بغلت کنم، فشارت بدم و بوت کنم. تو چطوری انقد عشقی؟ تو چطوری انقد خوبی؟ قبل از تو، دنیای ما چقدر قشنگ نبود... ما عاشق هم بودیم، عشقی خاص و بیدلیل همیشه بین ما بود و هست .. اما تو که اومدی، چقدر رنگ زندگی، رنگ شادی، و خوشبختی بیشتر به عشق ما دادی...تو فسقلی، لحظه به لحظه باهات بزرگ میشیم، ازت یاد میگیریم، آره، مامان و بابا بودن رو یاد میگیریم... و شکرگزار این نعمت بزرگ هستیم. مامان مهسا دورتموند ۲۵ ژانویه دوهزار و بیست و سه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 20:36

نوشتن یادداشت های روزمره توی دفترچه ام رو مدتیه که فراموش کردم. اما مثل یه عادت کهنه دلم می خواد که هر روز رو بنویسم ... مخصوصا حالا که تو همه لحظه ها منتظر یه اتفاق خاصم ...

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: شنبه 17 دی 1401 ساعت: 18:54

تو را در آغوش میگیرم و بویت میکنم... لمست میکنم و دست و پای کوچولوت رو عاشقانه می پرستم ... هزاران بار بیشتر از امروز عاشقت میشوم .. لحظه شماری میکنم برای دیدنت و بوییدنت.. حالا که ممکنه ۶ هفته زودتر به این دنیا پا بذاری، زیر پاهایت رو گل باران میکنم دختر قوی و شجاع من... من همیشه در کنار تو ام و با هم پرقدرتترینیم... تو چه ۶ هفته دیگه توی وجود من رشد کنی، چه ۶ هفته دیگه جلوی چشم من پا بگیری، من عاشقتم، کنارتم و تنهات نمیذارم همه وجود من... ۲۱ دسامبر - ویتن  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:50

تمام وجود من، زمینی شدنت مبارک

چه خوشبختم من که نابترین حس دنیا رو در چشمان زیبا و معصوم تو پیدا میکنم، از بوییدن عطر تنت، شنیدن صدای قشنگت و لمست... 

تولدت مبارک دخترکم 

دختر شجاع و همراه من

۲۲ دسامبر ۲۰۲۱ - ساعت ۱۴:۵۴ - ویتن

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:50

انقدر بیحد و مرز دوستت دارم که بیخوابیهای شبانه ، من رو بیشتر عاشقت میکنه ... دختر کوچولوی نازنین من.. این روزها تو از ساعت ۸ شب گریه میکنی تاااااااا ۱۱ شب ... این وسط هی خوابت می بره ولی دوباره از خواب می پری و گریه میکنی...کاش میشد که اینهمه اذیت نشی و راحت بخوابی  

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 3 تير 1401 ساعت: 23:50

این روزا زندگی برای همه آدما رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرده ... نه فقط آدما دارن روزای تازه ای رو تجربه می کنن، بلکه تمام موجودات و حتا خود کره زمین... همه آدما تو همه جای دنیا به یه موضوع فکر میکنن... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:20

نمیدونم چرا برای چیزهایی که تا حالا به دست آوردم انقدر جنگیدم!همون ارشد قبول شدن... آلمان اومدن ... زن تو شدن.. .. نوشتن تز دکترام ... و بچه داشتن! اخه بچهدار شدن که سادهترین اتفاق زندگیه برای همهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1399 ساعت: 8:20

این بغض که گلوم رو داره خفه میکنه و اشکی که امون نمیده... اشک و غم و بغض و آه برای مردم ایران...

نگرانی و ترسم برای خانوادهام... برای بابا و مامان ... برای رویا و بهار ... برای سامیار نفسم و برای همه کسایی که دوستش دارم...

چه کار میتونم بکنم از این راه دور ... روزهای خاکستری و پر از ترس

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 11:26

نمیدونم از این کرونا ویروس جون سالم به در میبریم یا نه! شاید آخرین نسل از آدما باشیم!! شایدم چندین سال دیگه باهیجان از این روزها و ترس و پانیکی که همه رو گرفته تعریف کنیم!! از وقتی کرونا به آلمان هم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 11:26

هیچوقت فکرش رو نمیکردم من که از اسفند تو حال و هوای بهار و عید کلی انرژی دارم، امسال حس پاییز رو دارم...

اینکه بیشتر از یه هفتهس که داری درد میکشی و اینکه بیمارستان بستری شدی برام قابل تحمل نیست ... خونه بدون تو، خونه نیست... وقتی گرمای وجودت و آهنگ صدات توی خونه نیست، نمیخوام تو خونه بمونم...

میخوام وقتی برگشتی خونه بهت خبر بدم که تزم رو تحویل دادم

فکر کنم تو این اوضاع بهم ریخته، بهترین انگیزه باشه

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 8 فروردين 1399 ساعت: 11:26

خواب دیدم که ما سه تا دختر با بابا و مامان رفتیم تهرانگردی و رسیدیم به محله ای که بابا از قدیما میشناخت... از ماشین پیاده شدیم... محله ای بود قدیمی و روستایی طور پر از آثار برج و قلعه... قدم زدیم و رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

سه شنبه، چهارم فوریه رو باید جز تاریخ های خاص دوران دکترا یادداشت کنم... روزی که برای اولین بار با اعتماد به نفس کارم رو پرزنت کردم ... نیم ساعت ... و استادم در کمال ناباوردی از کارم تعریف خیلی زیاد کرد... خیلی زیاد... و گفت که می تونم دیگه بنویسم و کاملش کنم و تحویل بدم ... ینی آماده ام برای دفاع...

بعد از 6 سال، این اولین بار بود که پروفسور از من و کارم تعریف می کرد و نه تنها اون، بلکه پروفسوزهای دیگه هم که اومده بودن... و چه حس فوق العاده ای بود ...

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

هر روز و هر لحظه که میگذره بیشتر از قبل دوست دارم... با پختگی و آرامش بیشتر ...

دووووست دارم

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 6:51

نتونستم طبق قولی که به خودم داده بودم، تزم رو تا روز کنکور بهار تموم کنم و امروز نشستم خسته از بی خوابی دیشب و مشغله های ذهنی سرکار، سعی میکنم تا بنویسم...خوووب میدونم که خیلی کم مونده اما مثلا از جمعادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش محبی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:08

صفحه بندی