تاریخ مرگت را می دانی؟ ​​​​​​​ - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 12:44
من مردمخیلی هم دقیق هم میدانم که کی ... پنج شنبه 28 آگوست 2025. روزی که از درون فروپاشیدم و مردم. روزها وحتا روزهایی که در بستر مرگ افتاده بودم رو خوب بخاطر دارم، از تلاشی که کردم تا حال دلم خوب باشد، از کمک گرفتن مدااااوم از مشاوره، از به نتیجه نرسیدن ها...از حال بد زندگی مشترکی که با سرعت شدید رو ...
دلتنگی مادرانه - تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 20:36
دوستت دارم، اونقدر زیاد که قلبم برای دیدنت هرروز و هرلحظه تند تند میزنه... اونقدر که یاد چشمانت و نگاهت که میفتم، دلم میخواد زودی لباس بپوشم و بیام دنبالت و بغلت کنم، فشارت بدم و بوت کنم. تو چطوری انقد عشقی؟ تو چطوری انقد خوبی؟ قبل از تو، دنیای ما چقدر قشنگ نبود... ما عاشق هم بودیم، عشقی خاص و بیدلی...
- تاریخ: 1401/10/17 ساعت: 18:54
نوشتن یادداشت های روزمره توی دفترچه ام رو مدتیه که فراموش کردم. اما مثل یه عادت کهنه دلم می خواد که هر روز رو بنویسم ... مخصوصا حالا که تو همه لحظه ها منتظر یه اتفاق خاصم ... Adblock test (Why?)
برای دخترم… - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 23:50
تو را در آغوش میگیرم و بویت میکنم... لمست میکنم و دست و پای کوچولوت رو عاشقانه می پرستم ... هزاران بار بیشتر از امروز عاشقت میشوم .. لحظه شماری میکنم برای دیدنت و بوییدنت.. حالا که ممکنه ۶ هفته زودتر به این دنیا پا بذاری، زیر پاهایت رو گل باران میکنم دختر قوی و شجاع من... من همیشه در کنار تو ام و با...
دخترم - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 23:50
تمام وجود من، زمینی شدنت مبارکچه خوشبختم من که نابترین حس دنیا رو در چشمان زیبا و معصوم تو پیدا میکنم، از بوییدن عطر تنت، شنیدن صدای قشنگت و لمست... تولدت مبارک دخترکم دختر شجاع و همراه من۲۲ دسامبر ۲۰۲۱ - ساعت ۱۴:۵۴ - ویتنAdblock test (Why?)
دخترک دوماهه من - تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 23:50
انقدر بیحد و مرز دوستت دارم که بیخوابیهای شبانه ، من رو بیشتر عاشقت میکنه ... دختر کوچولوی نازنین من.. این روزها تو از ساعت ۸ شب گریه میکنی تاااااااا ۱۱ شب ... این وسط هی خوابت می بره ولی دوباره از خواب می پری و گریه میکنی...کاش میشد که اینهمه اذیت نشی و راحت بخوابی  Adblock test (Why?)
روزای قرنطینه - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 8:20
این روزا زندگی برای همه آدما رنگ و بوی دیگه ای پیدا کرده ... نه فقط آدما دارن روزای تازه ای رو تجربه می کنن، بلکه تمام موجودات و حتا خود کره زمین... همه آدما تو همه جای دنیا به یه موضوع فکر میکنن...
تسلیم سرنوشت - تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 8:20
نمیدونم چرا برای چیزهایی که تا حالا به دست آوردم انقدر جنگیدم!همون ارشد قبول شدن... آلمان اومدن ... زن تو شدن.. .. نوشتن تز دکترام ... و بچه داشتن! اخه بچهدار شدن که سادهترین اتفاق زندگیه برای همه
روزهای خاکستری - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 11:26
این بغض که گلوم رو داره خفه میکنه و اشکی که امون نمیده... اشک و غم و بغض و آه برای مردم ایران... نگرانی و ترسم برای خانوادهام... برای بابا و مامان ... برای رویا و بهار ... برای سامیار نفسم و برای همه کسایی که دوستش دارم...چه کار میتونم بکنم از این راه دور ... روزهای خاکستری و پر از ترس
corona virous - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 11:26
نمیدونم از این کرونا ویروس جون سالم به در میبریم یا نه! شاید آخرین نسل از آدما باشیم!! شایدم چندین سال دیگه باهیجان از این روزها و ترس و پانیکی که همه رو گرفته تعریف کنیم!! از وقتی کرونا به آلمان هم ر
روزهای سخت - تاریخ: 1399/1/8 ساعت: 11:26
هیچوقت فکرش رو نمیکردم من که از اسفند تو حال و هوای بهار و عید کلی انرژی دارم، امسال حس پاییز رو دارم... اینکه بیشتر از یه هفتهس که داری درد میکشی و اینکه بیمارستان بستری شدی برام قابل تحمل نیست ... خونه بدون تو، خونه نیست... وقتی گرمای وجودت و آهنگ صدات توی خونه نیست، نمیخوام تو خونه بمونم... میخوا...
خواب عجیب شیرها - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 6:51
خواب دیدم که ما سه تا دختر با بابا و مامان رفتیم تهرانگردی و رسیدیم به محله ای که بابا از قدیما میشناخت... از ماشین پیاده شدیم... محله ای بود قدیمی و روستایی طور پر از آثار برج و قلعه... قدم زدیم و ر
بعد از کلکیوم - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 6:51
سه شنبه، چهارم فوریه رو باید جز تاریخ های خاص دوران دکترا یادداشت کنم... روزی که برای اولین بار با اعتماد به نفس کارم رو پرزنت کردم ... نیم ساعت ... و استادم در کمال ناباوردی از کارم تعریف خیلی زیاد کرد... خیلی زیاد... و گفت که می تونم دیگه بنویسم و کاملش کنم و تحویل بدم ... ینی آماده ام برای دفاع.....
عشق جاودان من - تاریخ: 1398/11/25 ساعت: 6:51
هر روز و هر لحظه که میگذره بیشتر از قبل دوست دارم... با پختگی و آرامش بیشتر ...دووووست دارم
ددلاین کنکوری! - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
نتونستم طبق قولی که به خودم داده بودم، تزم رو تا روز کنکور بهار تموم کنم و امروز نشستم خسته از بی خوابی دیشب و مشغله های ذهنی سرکار، سعی میکنم تا بنویسم...خوووب میدونم که خیلی کم مونده اما مثلا از جمع
اولین دوست دوران دانشگاه! ینی دوره لیسانس - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
هاله اولین, کسی بود که وقتی پام رو تو هنرهای زیبا گذاشتم، دوستم شد... خیی باهم تفاوت داشتیم اون موقع ها... اخرین باری که دیدمش دقیقا زیر سردر دانشگاه, تهران بود که من داشتم میرفتم بیرون و اون و همسرش داشتن میومدن دانشگاه, و بهم گفت که داره میره برای ادامه تحصیل امریکا ... اون زمان منم مشغول کلاس تاف...
دومین سالگرد ازدواج - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
دیروز یکشنبه، دومین, سالگرد, ازدواج,مون رو جشن گرفتیم... رفتیم رستوران Hans im Glück... خوش گذشت خیلی .. مخصوصا که تا حالا خیلی پیش نیومده بود، روز یکشنبه بریم مرکز شهر و یا رستوران که همین حال و هوای خا
حال خوب من - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
بعضی وقتا یه شروع میتونه کل حال همه زندگیت رو خوووب کنه... خوب خوب...مثل اینکه با خودت به این نتیجه برسی که من آدم موفقی هستم و به کسی هم ربطی نداره که چرا هنوز دکترام رو نگرفتم ... من آدم خوشبختی با
wir sind Engel - Else Lasker - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
" We wir uns ansehenBlühn unsere AugenUnd wie wir staunenVor unseren Wunde – nicht?Und alles wird so süßVon Ste en sind wir eingerahmtUnd flüchten aus der WeltIch glaube wir sind Engel .... "
مدل و تز و پاییز و بوی قهوه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:08
یه روز حسابی بارونی و پاییز,یه امروز و من اضطراب و دلهره شدیدی دارم برای به پابان رسوندن این تز. چند روزه که به نظرم رسیده از یه مدل که بلدشم نیستم استفاده کنم که خیلی آنالیزهام رو بهتر میکنه اما خب بلدش نیستم و همین هم بهم بیشتر دلهره میده! اما چیزی که هست اینه که این بار برگشتم که تمومش کنم.